تفسیر سوره‌ی حشر

حضرت آیت الله العظمی خامنه‌ای – نشر انقلاب اسلامی


مطالب این صفحه لزوما نقل قول مستقیم از کتاب نیست

به نام خدا

تفسیر سوره حشر مدنی (خلاصه)

در هر گفتار ابتدا آیات و معانی آن‌ها خوانده شود

این کتاب متن ویراسته‌ی جلسات تفسیر ایشان (۱۰ جلسه از ۱۸ تیر تا ۲۳ مهر ۶۱) در جمع پاسداران و اعضای دفتر ریاست جمهوری است. علت انتخاب سوره‌های مدنی توسط ایشان این است که مربوط به بعد از تشکیل حکومت اسلامی‌اند (که مسائلی متفاوت از دوران مبارزه‌ی قبل از آن دارد) مثل وضع اوایل انقلاب اسلامی.

گفتار اول – آیات ۱ و ۲ (۱۸ تیر ۶۱)

علت نامگذاری سوره‌ی حشر

حشر به معنی اخراج قدرتمندانه است. جایی که قرآن میفرماید عبرت بگیرید، یعنی حادثه‌ی مهمی‌ست و نشان دهنده‌ی قوانینی در تاریخ و آفرینش.

نگاهی کلی به محتوای سوره

قانون ذکر شده میگوید دشمنان خدا در برابر قدرت الهی و ایمان مومنان کاملاً آسیب پذیرند که وسیله‌ی امید و اطمینان به آینده‌ی اسلام برای مؤمنین است.

خصوصیات و رابطه‌ی کفار و منافقین هم در این سوره ذکر شده که جالب است. آیه‌ی اول و آخر سوره هم با تسبیح خدا همراه است و شکست‌ناپذیر (عزیز) و سنجیده‌کار (حکیم) بودن خداوند را یادآور شده که مایه‌ی امید و خوشحالی مومنان است. حفظ کردن و خواندن این سوره با تدبر و عبرت‌گیری توصیه می‌شود.

معنا و آثار تسبیح خدا

تسبیح یعنی پاک دانستن خدا از تمام صفاتی که نشان از ضعف و نقص دارد. یعنی خدای متعال مظهر کمال و عظمت است و کسی که خود را بنده‌ی چنین خدایی می‌داند احساس نیرومندی و امید می‌کند. این یک اثر عملی تسبیح است. پیروزی‌های شما در برابر رژیم سلطنت، امریکا، عراق با لشکر مجهزش و … همین است. خیال نمی‌کردیم بشود با اینکه امید مبهمی داشتیم، کسانی که به خدا اعتقاد ندارند بیشتر فکر میکردند نمی‌شود، اما خدا می‌تواند و انجام می‌دهد.

کیفیت تسبیح خداوند توسط موجودات عالم

همه‌ی آنچه در آسمانها و زمین است خدا را تسبیح میکنند، بعضی میگویند همین وجود اشیاء با نظمی که دارند خبر از وجود و عظمت و کمال خدا میدهد. بعضی سبح را به معنی شناوری گفته‌اند، یعنی همه موجودات شناورند به سوی نقطه کمالی که خدا باشد (که البته این معنی با ادبیات عرب منطبق نیست).

بنده میگویم تسبیح موجودات چیزی فراتر از این است که ما نمیفهمیم (اسرا ۴۴). اگر اهل معنا شویم تسبیحشان را به گوش دل می‌شنویم و چیز عجیبی نیست. مثل خیلی چیزها که در طبیعت هست و ذهن و تجربه‌ی محدود انسان هنوز به آن نرسیده.

علت شروع سوره حشر با تسبیح خدا

من خیال میکنم که تمام مضامین این سوره در همین آیه جمع است. خداوند قدرت و سیطره‌ی خود بر تمام اشیاء عالم را بیان می‌کند، که نشان دهنده‌ی عزیز و حکیم بودن خداست. یعنی شکست‌ناپذیر است و کارش محکم است، کار و خواسته‌ی الهی قابل خدشه نیست. پس اگر می‌فرماید خدا پیغمبر و بندگانش را بر دشمنانشان پیروز می‌کند چیز عجیبی نیست و امیدوار کننده است. انقلاب ما بدون اتکا به دو استوانه قدرت دنیا بایستد، حالا هم کسانی تعجب میکنند که چطور میتوان سیاست آمریکا در منطقه را شکست داد و به او تودهنی زد و عقب راند، این سوره به ما میفهماند که ما خواهیم توانست.

تفاوت کفار مسیحی و یهودی با مومنان آن‌ها

خداوند قدرت خود را به رخ می‌کشد و میگوید اوست که کفار اهل کتاب را اخراج کرد. آنچه مورد هجوم خداست کفار اهل کتابند و نه همه‌ی آنها. کفر آن‌ها به معارف تورات و انجیل است. (مانند خیلی مسلمانهایی که معارف قرآن را قبول ندارند. مثلاً سران کشورهای کویت، بحرین، عربستان،‌ مصر و اردن، که بر خلاف کلام قرآن (نساء ۱۴۱) راه را برای سلطه‌ی کفار بر مسلمانان هموار میکنند.)

اولین تبعید دشمنان اسلام

برای اولین بار عده‌ای از غیر مسلمانان به وسیله‌ی پیامبر از جزیره‌العرب رانده شدند، که بعداً هم ادامه پیدا کرد. عده‌ای از این یهودیان آمدند طرف خیبر و عده‌ای طرف شام و فلسطین (حالا نمیدانم دقیقاً کجا).

شرح ماجرای یهودیان مدینه

این‌ها سه طایفه‌ی یهودی بودند (بنی النّضیر، بنو قُرَیظَه و بنو قَینَقاع) که در اطراف مدینه (یثرب) ساکن بودند. پدرانشان سالها پیش در کتاب‌هایشان خوانده بودند که پیغمبری در حدود حجاز و مدینه خواهد آمد و آمده بودند اینجا که از اصحاب او شوند. داخل شهر هم نشده بودند تا با این مشرکان بی‌سواد وحشی یکی نشوند. البته با طوایفی داخل مدینه پیمان ولایی بستند که از شر آن‌ها در امان باشند. در طول زمان این‌ها شدند استثمارگران مردم یثرب. از نظر اقتصادی آن‌ها را وابسته‌ی خود کرده بودند. از نظر فکری هم روشنفکرجماعت بودند. روشن‌فکر نه به معنی باسواد، بلکه کسانی که خاصیت خود را فکر و اندیشیدن و مطالعه میدانند و اهل کار و حرکت نیستند. این‌ها میگفتند پیغمبر که آمد خب مال ماست، ما هم اهل کتابیم، با او بر این مشرکان هم غلبه میکنیم. پیغمبر که آمد اما انقلابش انقلاب مردم عادی بود. همین عرب‌های بی‌سواد دست از بی فرهنگی‌های خود کشیدند و شدند انسانهای مؤمن و مخلص. انقلاب آمد و پیروز هم شد و مردم و سربازانش را هم پیدا کرد و این‌ها کنار ماندند. دیدند پیغمبر امتیازهای اینان را به رسمیت نمیشناسد، اگر بیایند هیچ فرقی با آن مردم بی‌پول و بی‌سواد ندارند. لذا کنار نشستند اما آماده برای ضربه زدن. همینها که زمانی منتظر پیامبر بودند و حاضر نبودند با کفار یک‌جا زندگی کنند، با آن‌ها هم پیمان شدند برای ضربه زدن به پیغمبر. فکر را تماشا کنید! این‌ها خبر ندارند از قانون خدا در تاریخ و آفرینش. هو العزیز الحکیم این را میگوید.

این درست همان خصوصیات روشنفکرجماعت زمان اختناق خودمان است، که خود را از مردم کنار می‌کشید، منتظر بود دری به تخته بخورد و انقلابی بشود و نتیجه مال آن‌ها باشد. مردم که آدم نیستند. برخی از همین روشنفکران بعد از انقلاب گفته بودند بگذارید فعلاً همین مردم بی‌سواد و در کنارشان آخوندها کار را راه بیاندازند و بعد که زمان حکومت کردن شد، این‌ها که بلد نیستند، ما عالم‌شناس و زبان‌دان هستیم، می‌آیند سراغ خودمان.

روشن‌فکر طبقه‌ی ممتازیست، اما در جامعه‌ی ما طبقه‌ی فاسدی بودکه تحت سلطه‌ی دستگاه پهلوی بود. روشنفکرجماعت در جامعه‌ی ما بیمار متولد شد و بد رشد کرد. اول وابسته به غرب بود و نسل بعدشان هم وابسته به شرق. مجذوب بیگانه بودند و چیزی از ایران و فرهنگ و دین خودمان قبول نداشتند. در چهلم مرحوم شریعتی چند نفرشان آمده بودند مشهد، خودشان را میبستند به او میگفتند شریعتی از ماست. من گفتم شما از مردمْ بیگانه‌اید و بین مردم نبوده‌اید. هرگز در عمرتان چنین جلسه‌ای ندیده‌اید که کنارتان آخوند و محصل و بازاری و نظامی و کارگر و … باشد. روشنفکرجماعت ما میان مردم وارد نشدند، زبان و انقلاب و خواسته‌های آن‌ها را نفهمیدند. متوقعانه نشستند آن بالابالا که مبادا آسیبی ببینند و بیچاره‌ها به خیال خام اینکه زمان حکومت که شد نوبت ما می‌شود گذراندند.

همین‌ها زمانی منتظر یک حرکت ضدامریکایی و آزادیخواهانه بودند، اما حالا هم‌پیمان شده‌اند با همان‌ها علیه این انقلاب. نویسندگان و شاعران تریاکی و عرق‌خور که حالا در پاریس و لندن با دشمنان هم‌پیمان می‌شوند علیه انقلاب. آن دشمنها هم یواش یواش که فهمیدند این‌ها کسی نیستند محلشان نمیگذارند. مجبور می‌شوند با ظرف‌شویی و کف‌شویی زندگی بگذرانند.

علت اخراج یهودیان بنی‌النضیر

در برابر توطئه‌هایشان پیغمبر صبر میکرد و اقدام قاطعی نمیکرد، تا اینکه برای کاری پیش رئیس آن‌ها (کعب ابن اشرف) رفتند در حالی که میخواستند نقشه‌ی قتل پیغمبر را اجرا کنند. ایشان مطلع شد و با اصحابش آنجا را ترک کرد.

کیفیت غزوه‌ی بنی‌النضیر

بعد از این توطئه پیغمبر یکی را مامور کشتن کعب ابن اشرف کرد. بعد اصحابش را جمع کرد که بروید سراغ این عده که یا بیرون بروند یا با ایشان میجنگیم. آن‌ها هم اول عقب نشینی همراه با تخریب خانه‌هایشان کردند که چیزی دست مسلمانان نیافتد، و بعد هم فرار کردند. این اولین اخراج دشمنان خدا در زمان پیامبر از مدینه بود.

ناباورانه بودن پیروزی بر بنی‌النضیر برای مسلمانان

اینجا برای عبرت گرفتن میفرماید شما خیال نمیکردید این‌ها بروند، خودشان هم فکر نمیکردند، خیال میکردند قلعه‌ها و دیوارهایشان مانع خدا می‌شود. خدا از جایی که گمانش را نمیکردند بالای سرشان آمد. ۲ فروردین ۵۸ در اولین گردهمایی در میدان آزادی بنده گفتم همین آیه را قاری بخواند که در موردش صحبت شود که منطبق بود با سقوط رژیم و رفتن آن‌ها.

اولین کمک الهی در جنگ با دشمنان، ایجاد ترس در دلشان

اول‌کاری که خدا با دشمنانش میکند مرعوب کردن آن‌هاست. به جان شما! الان همه قدرت‌های دنیا از این حکومت شما و از ملتی که گوش به فرمان امامشان است و از مرگ نمیترسد مرعوبند. یک نفر با یک سلاح ضعیف اگر از مرگ نترسد بر یک تانک پیروز می‌شود.

دستور خداوند برای عبرت گرفتن از عاقبت دیگران

عبرت گرفتن یعنی از یک پدیده قانون آن را فهمیدن. قانون اینجا این است که در برابر ایمان و عمل خوب شما قلعه‌های مستحکم کفار منهدم خواهد شد. اگر بشویم محمد رضا و امتش، شکست میخوریم. اگر امت همین امام باشیم و دچار ضعف و عیب نشویم هیچ چیز جلودار ما نیست.

یا اولی الابصار خطاب به همه کسانیست که دارای بصیرت و بینش معنوی هستند، یا منظور کسانی‌ست که آن زمان به چشم خود دیدند فرار یهودیان را.

گفتار دوم – آیات ۳ و ۴ (۱ مرداد ۶۱)

قطع درختان به امر خدا

قطع درخت از نظر اسلام کار ممنوعیست، اما زمانی که سیاست و نقشه کلی اسلام آن را اقتضا کند دیگر جای تأمل نیست. آنچه از درختان بریدید یا نبریدید به اذن خدا بود (حشر ۵).

ناباورانه بودن پیروزی مسلمانان بر یهودیان

مسلمانان باور نمیکردند یهودیان اطراف مدینه که دائم بر آن‌ها فخر فروشی میکردند و زور میگفتند و ربا میگرفتند، این باغ‌ها و قلعه‌های محصور را رها کنند و بروند. خود یهودیان هم باورشان نمیشد، که از کوته‌بینی و بی‌معرفتی‌شان به قدرت خدا و جلوه‌ی آن در قدرت انسان‌ها بود. خدا از آنجا که فکر نمیکردند بر آن‌ها تاخت (حشر ۲).

تطبیق آیه بر حوادث انقلاب اسلامی ایران

مثلاً در انقلاب ما این حرف کاملاً درست است. آنجا که فکر نمیکردند نیروی عامه‌ی مردم بود. هنر بزرگ امام این بود که به فضل الهی سرّ بزرگی از آفرینش و تاریخ را کشف کرد و بر طبق آن عمل کرد و آن بها دادن به توده‌های عظیم مردم بود. مبارزات پیشین غالباً بر دوش خواص و چیده‌های جامعه بود که به مردم بها نمی‌دادند و اهل فداکاری هم نبودند. امام حرف و انگیزه‌ها و احساساتش مردمی بود و مردم از روی ایمانشان می‌آمدند و فداکاری هم می‌کردند. امام این نیروی ایمان را کشف کرد و مسئولیت را به مردم داد. الان هم در هر جایی اگر مردم در خیابانها راه بیافتند و تحمل شهادت بکنند، رژیمی روی کار خواهند آورد طبق میل خودشان.

رژیم‌های غیر مردمی از شخصیت‌ها و رئیس فلان حزب و سازمان میترسند، اما چه بسا این خواص با آن‌ها سازش کنند. اما توده‌ی مردم هستند که با آن‌ها نمی‌سازند.

حتمی بودن عذاب برای یهودیان بنی قریظه

اسلام گل بی خار نیست و از حریم خود دفاع می‌کند. کسی را که بخواهد به هر قیمتی با آن مبارزه کند عذاب می‌کند. همانطور که یهودیان بنی قریظه از آنجا رانده نشدند، اما بعد از خیانت آن‌ها در جنگ خندق، سپاه اسلام آن‌ها را محاصره کرد و طبق حکم حَکَمی که انتخاب کردند ۶۰۰ نفر از مردانشان کشته شدند.

فلسفه‌ی جهاد با دشمنان دین

ادیان الهی که قصد اصلاح انسان‌ها را دارند بالاخره با منافع و شقاوتهای یک طبقاتی در دنیا برخورد دارند و عاقلانه نیست که جلوی آن‌ها خنثی باشند. چه بسیار پیغمبرانی که به کمک خداپرستان زیادی جنگیدند (آل عمران ۱۴۶). روایت داریم اول کسی که در راه خدا جنگید ابراهیم بود. این گُل انقلاب اسلامی که محصول چقدر تلاش و خون بندگان صالح خداست، خار‌هایی دارد که از آن دفاع می‌کند که همان شمشیر‌های دست رزمندگان اسلام است.

علت مخالفت دشمنان با دین

این دشمنی غالباً به این دلیل است که منافعشان به خطر می‌افتد. مثلاً آمریکا میگوید انقلاب اسلامی منافع ما در منطقه را به خطر انداخته. فلان شازده‌پسری که سهمی از نفت ملت در فلان کشور عربی دارد، با انقلاب اسلامی و خطر و احتمالش در منطقه می‌جنگد چون اگر آن کشور به اسلام کامل برسد دیگر این امتیازها لغو می‌شود. دلهای مؤمن این تساوی را راحت می‌پذیرند. ملاک برتری تقواست. حدیث أشرافُ اُمَّتی را خواندم برایتان: حَمَلَهُ القُرآنِ و أصحابُ اللَّیل. اشراف امت آن‌هایند که قرآن در سینه و عمل و زبانشان است و اهل شب، نماز شب، نگهبانی شب، قرآن خوانی شب هستند و نه کسانی که پول و زور دارند. خیال می‌کنید اگر به فرض محال شاه یا فرح در ایران مانده بودند، انقلاب را پذیرفته بودند و همه هم آن‌ها را بخشیده بودند، تحمل می‌کردند؟ مثلاً یک روز نوبت شاه باشد که مستراح کاخ نیاوران را بشوید یا فرح ظرف و لباس بشوید. این‌ها از همین وضعیت برابری و مساوات اسلام سر چهار پنج روز از غصه می‌مردند.

آن کسی که عادت کرده به متمایز بودن و نمیتواند پول و مقام و تکبرش را کنار بگذارد، خب دشمنی ‌میکند.

مقابله‌ی انقلاب اسلامی با معاندین

آن‌هایی که اسلام را قبول نمی‌کنند اما کنار می‌نشینند و کاری هم ندارند، انقلاب اسلامی کاری به آن‌ها ندارد و موظف به خدمت رسانی و دفاع از آن‌ها هم هست. کسی که جاهلانه دشمنی میکند را هم می‌روند هدایت میکنند. اما کسانی که موذیگری میکنند و با خدا و رسول خدا دشمنی همراه با عناد (مشاقّه) می‌کنند، اسلام نمی‌تواند با آن‌ها بسازد و آن‌ها را خواهد کوبید. مثل برخورد با همین دو قبیله، یکی با اخراج و دیگری با جنگ. و این تازه اول عذابشان است و طبق آیه عذاب اصلی در آخرت است.

ای کاش قرآن را حفظ داشتم و آیات فوراً یادم می‌آمد. حاضر بودم هرچه بگویید بدهم و حفظ قرآن را بخرم. از پارسال به‌خصوص که دوای بیهوشی و این‌ها زیاد مصرف کردند (مربوط به درمان بعد از سوء قصد) مطالبی که یادم بوده گاهی از یادم می‌رود. من آرزومند حفظ قرانم (ایشان در سالیان بعد بخشهایی از قرآن را حفظ کردند) اقلاً شما سعی کنید قرآن را حفظ کنید که خیلی قیمتی است.

گفتار سوم – آیات ۵ و ۶ (۸ مرداد ۶۱)

علت دستور پیغمبر اکرم برای قطع درختان

از سفارش‌های پیامبر به مسلمانان در جنگ‌ها این بود که آبادی‌ها را ویران نکنند. اما در مورد قبیله‌ی بنی‌النضیر که در فکر قتل پیامبر بودند، هدف این بود که قبل از اینکه فسادی دیگر بیافرینند و نیاز به برخورد سخت‌تر با آن‌ها باشد، آن‌ها را از مدینه بیرون کنند. و راهش این بود که از ماندن آنجا مأیوس شوند، با تخریب باغ و خانه‌هایشان. همانطور که یک جراح ممکن است زخمی بر پیکری وارد کند تا عضوی را حفظ کند.

اهمیت قاعده‌ی «دفع افسد به فاسد»

هنگامی که ما مجبور باشیم بین دو ضرر بزرگ انتخاب کنیم، آن ضرری که کوچکتر و قابل تحمل‌تر است را می‌پذیریم. این فرق دارد با کسانی که میگویند برای رسیدن به مقاصد درست (به تصور خودشان)، میتوان از کارهای نادرست استفاده کرد. مثل جنایات منافقین و کشتار مردم بی‌گناه توسط آنان که به خیال خودشان در راه خدمت به خلق بود اما سرانشان می‌دانند که در راه خدمت به امریکاست.

راه حل مساله‌ی فلسطین با استفاده از ماجرای بنی‌النضیر

اعراب و مسلمان‌ها فقط به یک شرط خواهند توانست بر اسرائیل پیروز شوند و آن اتکا به خدا و ایمان به اسلام است. در این صورت والله دوباره اسرائیل را محو خواهند کرد. اما وقتی به فکر جلب حمایت قدرتهای جهانی هستند و اتکا به خدا ندارند، تعجبی ندارد که شکست می‌خورند. نه شرقی و نه غربی را باید آویزه‌ی گوش کرد و بی اعتمادی به قدرتهای شرق و غرب را از سرنوشت فلسطینی‌ها آموخت. امروز که در تله افتاده‌اند این رابطه‌ها و دوستی‌ها کجا به دردشان خورد؟ اسلام به دردشان میخورد. کاش مسلمانهایی که اطراف اسرائیل زندگی میکنند این نگاه را داشتند.

قطع درختان برای خوار کردن بنی‌النضیر

مقصود اینجا تخریب یا عدم تخریب درختان نبود، بلکه ترساندن این‌ها بود تا بگذارند و بروند. پس می‌فرماید هرچه از درختان انداختید و نیانداختید همه به اذن خداوند بود. و هدف از آن این بود که خدا فاسقان را دچار رسوایی و بدحالی کند.

معنای فسق

فاسق به کسی می‌گویند که از دین یا وضعیت دینی خارج شده باشد. در اینجا که به یهودیان می‌گوید فاسق، منظور یا کفر آن‌ها به پیغمبر است (این‌ها منتظر بودند که پیغمبر بیاید و به او ایمان بیاورند، اما او را که شناختند کفر ورزیدند به او (بقره ۸۹))، یا این است که ابتدا با پیغمبر حالت مصالحه داشتند اما به مرور قصد جان پیامبر و مسلمانان را کردند که این هم فسق است.

انجام رفتار‌های عناد‌آمیز؛ علت تغییر برخورد با مخالفان

برخورد ما با دشمن متناسب است با برخورد دشمن با ما. اگر گروهی مخالف با ما جنگ نکنند، ما هم ابتدائا جنگ را شروع نمی‌کنیم همانطور که امام فرمودند. مثل پیامبر و منافقین، اول که با آن‌ها نمیجنگید، خوش و بش هم میکرد. آن‌ها هم یک نمازی با ریا میخواندند که مردم ببینند (نساء ۱۴۲). ولی زمانی که بنا کردند به ساختن مسجد ضرار و با یهودیان و کفار ساختن، پیامبر مامور شد با آن‌ها بجنگد و شدت به خرج دهد (توبه ۷۳). یا مانند منافقین معروف (مجاهدین خلق) که میگفتند ما با شما مسئولان جمهوری اسلامی هستیم، دنبال راه و در خط امامیم، دم از مبارزه با آمریکا و استثمار میزدند، الان سرانشان در دامان همان استکبار جهانی هستند و خوش میگذرانند و به ریش طرفدارانشان در داخل میخندند که این‌ها هم این تضاد را متوجه نمیشوند و دلم میسوزد برای این بچه‌های غافل و ناآگاه و احساساتی و بدون فکر و مطالعه، می‌کشند و کشته می‌شوند و کارشان هم نه برای خداست نه خلق خدا. چقدر خبیثند اینهایی که این بچه‌ها را اینجور اغوا میکنند، خدا لعنتشان بکند.

حکم فیء

فیء یعنی آنچه برگشته است. در اینجا همان باغ و خانه و اموالیست که از بنی‌النضیر مانده است اما این آیات با اینکه شأن نزول دارد، اما منحصر در آن نمی‌شود و احکامی همیشگیست برای مصادیق آن. در مورد اموالی که کسانی با دزدی و دغلی بدست می‌آورند، میفرماید این‌ها صاحب این اموال نیستند و در حقیقت مال پیغمبر و خداست. شما هم کار مهمی نکردید و این‌ها به دست پیغمبر (نه شما) افتاد. پس این‌ها غنیمت نیست و بازگشت یک مال از دست رفته است. و یک سنت الهی را ذکر می‌کند: هر جا حاملان پیام الهی با دشمنان این پیام با یکدیگر درگیر شوند، اگر حرکت کنند خدای متعال آن‌ها را بر مخالفان پیروز خواهد کرد که خدا بر هر چیزی تواناست.

در آیه‌ی بعد می‌فهمیم این اموال مال چه کسانی است.

گفتار چهارم – آیه‌ی ۷ (۱۵ مرداد ۱۳۶۱)

موارد مصرف «فیء» و «انفال»

یکی از موارد انفال که مالک آن خدا و رسول است (انفال ۱)، همین اموالیست که بدون جنگ بدست مسلمین می‌افتد. در اینجا تکلیف این اموال و موارد مصرفش را مشخص می‌کند که شش مورد است:

  • سهم خدا
    • این غیر از آن مالکیتی است که خدای متعال بر همه چیز دارد. منظور این است که این سهم در راه خدا مصرف شود همانطور که در مورد زکات میفرماید فی سبیل الله یکی از موارد مصرفش است (توبه ۶۰). و این مصارفی‌ست که حاکم مسلمانان مصلحت می‌داند و برای خاطر خدا باشد نه انگیزه‌های شخصی.
  • سهم پیامبر اکرم
    • او به عنوان حاکم جامعه‌ی اسلامی مخارجی دارد که شخصی هم نیست و این سهم صرف آن کارها می‌شود.
  • سهم خویشان نزدیک پیامبر
    • بعضی تفسیر به رأی می‌کنند که ذی‌القربی اینجا یعنی خویشاوندان مؤمنین که طبق فهم عرفی آیه معنی نمی‌دهد، چون خود مسلمانان از این انفال سهمی ندارند. خدا هم که ذی‌القربی ندارد. پس می‌ماند نزدیکان پیغمبر. اینکه اینان چه خصوصیتی دارند که یک سهم به آن‌ها می‌رسد بحث جداییست (بیانات کنگره نهج‌البلاغه ۲۹ اردی‌بهشت ۶۰)، اما فلسفه‌اش این است که اگر این حقوق به جانشینان پیغمبر و یاوران و خط‌دهندگان به مسلمانان در طول تاریخ اسلامی می‌رسید، دیگر منصور و هارون و ولید و … نمی‌توانستند بر مسلمانها حکومت کنند و ائمه می‌توانستند به مبارزات پراکنده‌ی مسلمانان سامان بدهند. البته این حتماً دلیل این حکم نیست و ممکن است دلیل بهتری داشته باشد. خویشان پیغمبر هم منظور مثلاً ابولهب (عموی پیغمبر) یا فلان خویشاوند ثروتمند ایشان نیست.
  • اَیتام
    • اینجا منظور یتیم مستمند است، که پناهگاهی ندارد و اگر به او کمکی نرسد از دست می‌رود.
  • مساکین
    • مسکین را در عرف فقیر معنا می‌کنند اما در کتاب‌های لغت میگویند مسکین فقر شدید دارد (فقر ساکنش کرده و حرکتش را کاهش داده). فقیرِ از کار افتاده و زمین‌گیر است.
  • در راه مانده‌ها
    • این‌ها کسانی هستند که در سفرند و به دلیلی پولشان تمام می‌شود و در راه می‌مانند. یک سهم انفال هم برای اینهاست که ضایع نشوند.

سهم ذی‌القربای فقیر و یتیم و در راه مانده از انفال

ذی‌القربا دو سهم دارد، یکی غیر فقرایشان برای مقاصدی، یکی فقرایشان (یتیم و مسکین و ابن سبیل) برای مقاصد خودش.

واجب نبودن رعایت تساوی بین این شش مورد

آیه نمیگوید این پول به شش قسمت مساوی تقسیم شود، به این‌ها هر کدام نیاز باشد باید برسد.

خرج شدن انفال در مصالح جامعه

انفال را وقتی نگاه می‌کنید هیچ چیزش صرف مصارف شخصی نمی‌شود. همه صرف مصالح عمومی می‌شود.

هدف از مصرف انفال؛ تمرکز نیافتن ثروت نزد ثروتمندان

این سهام معین شده تا پول و ثروت بین اغنیاء دست به دست نگردد و برای مصالح عمومی جامعه استفاده شود. اگر ساز و کاری برای رساندن ثروت به دست مستمندان در جامعه نباشد، پول دست اغنیاء میگردد و جز قطراتی چیزی به فقرا نمی‌رسد. مثل پول نفت که در رژیم گذشته روزانه ۶ میلیون بشکه را ارزان می‌فروختند و بین اغنیا و دستگاه سلطنت و نزدیکان و نورچشمی‌ها دست به دست می‌شد و چیزی از آن به مردم که صاحب اصلی آن بودند نمیرسید. اغنیاء هم در سایه‌ی همین پول زیاد و قدرتی که بدست می‌آورند زورگویی و گردن‌کلفتی می‌کردند. البته اینکه اسلام نسبت به چه غنایی حساسیت منفی دارد بحث دیگریست اما این قانون و نگاه کلی اسلام نسبت به مسائل اقتصادی و ثروت است.

اهمیت اطاعت از اوامر و نواهی پیامبر اکرم

اینجا که مثلاً نفس وسوسه می‌کند و مال دوستی و فزون طلبی در انسان بیدار می‌شود، لازم است تقوا به خرج داد و از راهنمایی‌های پیغمبر که همان احکام و نظام اسلامی‌ست اطاعت کرد که مصلحتمان در آن است.

عقوبت دنیوی و اخروی عصیان

همانا خدا شدید العقاب است. که این عِقاب هم دنیوی می‌تواند باشد هم اخروی. مثلاً در دنیا جامعه‌ی شما دچار فساد خواهد شد، کسانی که نباید بر شما مسلط می‌شوند و دعای شما هم مستجاب نخواهد شد.

گفتار پنجم – آیات ۸ تا ۱۰ (۲۲ مرداد ۶۱)

محل مصرف سهم خدا و پیامبر

آن قسمت از فیء که در دست رسول است (سهم خدا و پیغمبر)، برای فقرای مهاجر (از مکه به مدینه) است که در آن زمان مصداق بارز افرادی هستند که مستحق این قسمت هستند.

مدح مهاجرین

این‌ها لزوماً در مکه فقیر نبوده‌اند بلکه برای خاطر خدا و فضل و بخشش او از خانه و زندگی‌شان مهاجرت کردند. فضل یعنی فزونی، هر آنچه خدا به انسان بدهد (تا جایی که من یادم هست در قرآن مراد از فضل نعمت‌های مادیست). تمام نعمت‌های مادی و معنوی که خدا به ما داده زیادیست و می‌توانست ندهد. از جان و رشد و هوش و تقوا و نیرو‌های درونی تا پول و نان. ما که طلبکار نبودیم از خدا.

فرهنگ خوب طلبکار نبودن از خدا

این طرز فکر درست است. باید دنبال نعمت‌ها رفت اما آنچه گیر آمد را از خدا بدانیم و شکر کنیم. این روحیه باعث می‌شود اولاً به این نعمت‌ها دلبسته نشویم و ثانیاً در انفاق کردن آن‌ها تردید نکنیم. هیچ‌وقت انسان از ادای واجبِ شکر فارغ نمی‌شود، توفیق شکر کردن خودش یک نعمتی‌ست که باید شکر آن را بجا آورد.

امید مهاجرین به دستیابی به رضوان و فضل الهی

این مهاجران از مکه، که خانه و زندگی و حتی خانواده خود را رها کرده بودند به عشق اسلام و پیغمبر آمدند مدینه، امیدوار بودند که زندگی‌شان در دارالاسلام تأمین باشد و خشنودی خداوند را هم بدست آورند.

تأمین فقرا و مستمندان؛ از اصول نظام اسلامی

نظام اسلامی در فرصت و مهلت متناسب و لازم، نیاز همه فقرا و محرومان را در جامعه تأمین خواهد کرد. باید در این جهت حرکت کرد در غیر این صورت نظام ما نظام اسلامی نمی‌تواند باشد.

لزوم ترجیح رضایت خدا بر بهره‌مندی‌های مادّی

کسی که حاضر است جهاد کند، خطر کند و کشته شود، برای این است که زندگی‌اش درست بشود؟ نه ارزش ندارد. برای رضای خدا زحمت را متحمل می‌شود. پس اراده و اقدام انسان باید اول برای رضای خدا باشد.

اهمیت یاری‌رسانی مهاجران

مهاجران، اولین مومنان به اسلام که در مدینه متراکم شدند و نگذاشتند اسلام غریب بماند، خدا و رسولش را یاری کردند. خدا آن‌ها را صادق خطاب می‌کند. صادق در قرآن فقط این نیست که به هم دروغ نمی‌گویند، بلکه در ادعا و عهد و عشق خود صادقند (احزاب ۲۳).

ارزش صدق عملی

مواظب باشیم در عمل‌مان صادق باشیم. آدمی تصوراتی از خودش دارد، شاید نشانه‌هایی هم ببیند. اما در عمل و امتحانات بزرگ صدق ما مشخص می‌شود. مبادا بی‌توجه به خودمان دروغ بگوییم.

صداقت عملی مهاجران

پیغمبر عده‌ای از ایشان را که خیلی بی‌چیز بودند در گوشه‌ای از مسجد روی سکویی بزرگ (صُفّه) جا داد تا سرپناهی داشته باشند و حرمت مسجد هم حفظ شود. آن‌ها را اصحاب صفه می‌گفتند. انصار (مسلمانان مدینه) هم می‌آمدند به آن‌ها در ازدواج و کسب و کار کمک می‌کردند. باز اگر مهاجرینی فقیر می‌آمدند در همین صفه پناه می‌گرفتند.

صرف سهم خدا و رسول در نیاز مهاجران فقیر

بنابراین این پول دست پیغمبر برای فقرای مهاجر بود تا سربار دیگران نباشند.

انصار اهل مدینه

این آیه در مورد مردم یثرب (انصار) است که پیغمبر را دعوت کردند، اسلام آوردند و حکومت اسلامی در مدینه‌النبی تشکیل شد.

دو احتمال درباره‌ی فقره‌ی مربوط به انصار

واوی که در ابتدای آیه است را دو جور معنا کرده‌اند، یکی واو عطف، یعنی مرتبط با آیه قبل می‌شود و فقرای انصار هم از این پول سهم دارند. یک معنی هم شروع مطلبی جدید است در مورد انصار. به نظر بنده هم معنی اول درست است. در روایت هم داریم که پیغمبر به چند نفر از فقرای انصار از این اموال داده است.

مدح انصار

اینجا تبوّء به انصار نسبت داده شده، معنی آن سامان دادن و سامان یافتن است، که خانه‌شان (مدینه) و ایمان را سامان دادند. این‌ها قبل از آمدن پیغمبر، جو ایمان به خدا و اسلام را در شهر خود رواج داده بودند. و سامان هر جایی به ایمان مردم آنجا به خداست.

سامان یافتن واقعی جوامع با ایمان داشتن به خدا

در جایی که ایمان به خدا حاکم نباشد، اگرچه سامان ظاهری و ثروت و زندگی مدرن وجود داشته باشد اما سامان واقعی ندارد. یعنی انسان‌ها محیطی که در آن امکان رشد و ظهور خصوصیات عالی انسانی را داشته باشند ندارند و در نتیجه افسرده و منحرف خواهند شد، بیچاره و بی‌پناه و آشفته. محیط‌های مادی دنیا نمونه‌ی بارز این مسأله هستند.

لزوم توأم بودن ایمان قلبی و عمل

قرآن می‌فرماید انصار، مدینه و ایمان را سامان دادند. یعنی ایمان زمانی سامان پیدا کرد که بر واقعیت‌های زندگی‌شان حاکم شد و دیگر فقط در قلب‌ها نبود. انقلاب اسلامی فایده‌اش همین است که شما ایمان قلبی که در دلت است را می‌توانی عمل کنی. امکاناتش فراهم است و کسی جلوی شما را نمی‌گیرد. مردم مکه مثل ماها در دوران شاه بودند؛ قلبمان پر از ایمان بود، خدا و قرآن را دوست داشتیم اما نمیتوانستیم کامل به آن عمل کنیم. زندگی، خوردن، پوشیدن و حتی تمدن و فرهنگ ما در خدمت و به نفع دشمن بود. چنین ایمانی سامان ندارد.

دو معنا برای تبوّء

تَبَوَّءَ را میتوان سامان یافتن هم معنا کرد. یعنی با حضور پیغمبر و قرار گرفتن در فضای ایمانی، سامان پیدا کردند.

اهمیت همدلی در جامعه

در ادامه خداوند میفرماید انصار، مهاجرین را دوست می‌دارند. این صفاتی که برای انصار ذکر می‌شود، که یکی یکی بالاتر می‌رود، در مقام همدلی بین مهاجرین و انصار است و میفهماند وجود همدلی در تشکیل حکومت اسلامی مهمتر از همه مسائل است.

بهره‌مندی کفار از خیرات حکومت اسلامی

بله، نیرو‌های غیر اسلامی (یهود، نصارا و کسانی که میتوانند در سایه‌ی اسلام زندگی کنند و دشمنی ندارند) ممکن است در حکومت اسلامی زندگی کنند، جان و مالشان هم در پناه مسلمانان و حکومت اسلامی باشد و از برکات جامعه اسلامی بهره ببرند. اما این شعار که مسلمان و غیر مسلمان با اتحاد و همدستی یکدیگر اهداف مشترکی را تعقیب بکنند، شدنی نیست.

ضرر اعتماد کردن به کفار

تجربه ما قبل از انقلاب همین بود، از روی ساده‌لوحی دل به افراد کافِر به خدا دادیم و به آن‌ها زیاد هم کمک کردیم (مثل کمونیست‌ها یا سازمان فداییان خلق که پس از انقلاب به معارضه با نظام اسلامی پرداخت)، در همان دوران اختناق اینقدر این‌ها به ما خیانت کردند که ما آگاه شدیم با این‌ها نمی‌شود ساخت و با ما کنار نمی‌آیند.

همه بدانند، دنیا هم بداند، در جامعه‌ی اسلامی عقیده‌ی غیر اسلامی جرم نیست. اگر با حکومت اسلامی معارضه نکنند و تسلیم نظام باشند، اسلام با مقرراتی به آن‌ها میدان می‌دهد که راحت زندگی کنند و از برکات نظام اسلامی هم بهره ببرند. پس اتحادی که در قرآن و اسلام گفته می‌شود، اتحاد بین مؤمنین است. به ریسمان الهی چنگ بزنید (آل عمران ۱۰۳) در مورد مومنان به الله است. کسی که به الله معتقد نیست، به ریسمان الهی چنگ می‌زند؟

صفات انصار در این آیات

  • دوستی مهاجران و وحدت با ایشان
    • در مورد مؤمنین وحدت را باید از چشمانتان عزیزتر داشته باشید. اصرار قرآن به این مساله خیلی زیاد است. اینجا هم میفرماید انصار مهاجرین را به چشم بیگانه نمی‌بینند و آن‌ها را دوست دارند.
  • ناراحت نشدن از اختصاص یافتن سهمی به مهاجران
    • انسان وقتی کسی را دوست دارد، اگر چیزی به آن کس برسد و خوشحال شود، او هم خوشحال می‌شود. احساس کمبود و نیاز نمی‌کند که چرا به او ندادند.
  • از خود گذشتگی نسبت به مهاجران
    • ایثار یعنی ترجیح دادن دیگری بر خود. فرق آن با انفاق این است که در انفاق انسان ممکن است چیزی که خودش نیاز ندارد را به دیگری بدهد. میفرماید انصار گرچه خود نیاز داشتند، اما ایثار کردند به ضرر خودشان برای مهاجرین.

رستگاری در گرو رها شدن از شُحّ درونی

اینجا خداوند یک مطلب اخلاقی کلی را می‌فرماید. شرط رستگاری را رهایی از شح نفس میگوید. شُح مرکّبی است از حرص و بخل. حرص این است که انسان هرچه دارد باز بیشتر بخواهد. فقیر و غنی هم ندارد و مهلکه‌های زیادی برای انسان دارد. بخل آنجاست که انسان از اینکه دیگری چیزی داشته باشد ناراحت می‌شود. برای خودش می‌خواهد و برای دیگران نه.

فکر کنید چقدر از بدبختی‌ها و اخلاق فاسد ما از همین حرص و بخل و صفات مشابه می‌آید. همین‌ها پابند انسان می‌شود و مانع رستگاری، پرواز و تکامل انسان است.

تعلق انفال به فقرای مسلمان بعد از فتح مکه

در سال هشتم هجری که مکه فتح شد، کسانی که مسلمان شدند خب دیگر مهاجر نیستند، اما به فقرای آن‌ها هم از انفال می‌رسد.

لزوم قدرشناسی از سابقین

این افراد دعا می‌کنند برای خودشان و برادرانشان که زودتر از آن‌ها ایمان آوردند. این درسی برای جوانان هم هست که احترام پیر‌ها را نگه دارند؛ کسانی که زودتر از آن‌ها به ایمان رسیدند و انقلاب را قبول کردند و به آن علاقه‌مند‌ترند.

اهمیت دعا برای خالی شدن دل از کینه‌ی مومنان

از خدا می‌خواهند کینه‌ی مومنان را در دل آن‌ها قرار ندهد. این هم باز درسی‌ست برای ما.

اگر بنده و جنابعالی خودمان مؤمن باشیم اما حرکت رذیلانه منافقان را نشناسیم، این جامعه‌ی اسلامی سامان نخواهد گرفت. در ادامه در مورد منافقان میخوانیم.

گفتار ششم – آیات ۱۱ تا ۱۷ (۲۹ مرداد ۶۱)

در اینجا در کنار دشمنان خارجی (یهودیان بنی‌النضیر)، اشاره می‌شود به دشمنان داخلی (منافقین).

علت پرداختن به مسأله‌ی نفاق در قرآن

یک هشدار شدید در قرآن هست نسبت به مؤمنین که باید ایمان خود را نگه دارند. در زمان پیغمبر عده‌ای بودند که به ظاهر ایمان آوردند اما در دل کافِر بودند. این‌ها منافق بودند. البته بعداً هم کسانی از این‌ها جدا شدند یا به این‌ها پیوستند. من روی این نکته تأکید دارم که نفاق مثل یک بیماریست که در دل افرادی بعداً به وجود می‌آید (مفصل: چرا ایمان از انسان گرفته می‌شود؛ خطبه‌های نماز جمعه ۵ تیر ۱۳۶۰). علت آن اجمالاً دنیا گرایی، اشباع و سرکوب نشدن تمایلات نفسانی و عوامل اجتماعی است که این حرکت بیمارگونه را تشدید می‌کند.

در خطر بودن ایمان

ایمان را باید دائماً در دل نگه داشت. تکذیب آیات خدا باعث سلب ایمان می‌شود (روم ۱۰). عدم رعایت واجبات و اجتناب از محرمات به تدریج دل انسان مؤمن را به آشیانه‌ی کفر مبدل می‌کند. دستور خداست که باید دائم بر حذر بود، که اسم این حالت تقوا است.

ایمان مستقر و ایمان مستودَع

این دو نوع ایمان را در روایات داریم، ایمان مستودع مال عامه‌ی مردم است، در آن‌ها به امانت گذاشته شده و در اثر رعایت نکردن تقوا گاهی خدا این امانت را سلب می‌کند. اما ایمان مؤمنین خالص که عمری را به تقوا گذرانده‌اند، ثبات پیدا کرده و مستقر می‌شود. این‌ها خصّیصین هستند. ما هم میتوانیم اینگونه باشیم. زمانی که ایمان پیدا کردیم، رعایت امر و نهی خدا را کنیم و دوران طولانی‌ای را با این ایمان بگذرانیم. مخصوصاً جوان‌ها باید خیلی توجه کنند. این ایمانِ امانتی، حفظ کردنیست. اینطور نیست که مثل یک سنگی اگر رهایش کنیم بماند. اگر مراقبت نکنیم از بین می‌رود.

جریان نفاق در مدینه

اولین کسانی که منافق شدند آن‌ها بودند که قدرت اسلام قدرت احتمالی آن‌ها را تهدید کرد. کسی بود (عبدالله بن اُبی بن سلول) که قرار بود در رأس دو قبیله‌ی عمده‌ی مدینه (اوس و خزرج) قرار بگیرد. مساله‌ی اسلام که مطرح شد همه کاسه و کوزه‌های این بیچاره و اطرافیانش شکسته شد و کینه‌ی پیغمبر را به دل گرفتند. این‌ها زیرکانه سعی کردند بر موج اسلام سوار شوند و در آینده ضربه خودشان را بزنند.

نفاق دو‌جانبه‌ی منافقان

آدم منافق، هم با دوستان و هم با دشمنان نفاق می‌ورزد. گروه‌های مخالف در داخل کشور (منافقین، اشرار و …) که گاهی با هم اتحاد می‌کنند، برای کسب قدرت کار می‌کنند. بنابراین با همدیگر هم مخالفند و نفاق دارند. جان گرگان و سگان از هم جداست (متحد جانهای شیران خداست – مولوی).

همفکری؛ ملاک برادری مو‌ٔمنان با مو‌ٔمنان و منافقان با منافقان

بیشترین و بهترین نوع برادری همفکری‌ست. کفار در قبول نداشتن پیام مقدّس اسلام همفکرند. متقابلا مسلمانان هم همفکرند. البته برادری این‌ها استوار است چون کارشان برای اسلام است نه خودشان. شما با برادران مسلمانتان در کل جهان همدل هستید و یکدیگر را دوست دارید اما گاهی از هم‌خانه و همسایه‌ی خود چون همفکری ندارید دور هستید.

از غلط‌های معروف طبقه‌بندی مردم توسط مادّیون و مارکسیست‌هاست. مثلاً طبقه‌ی کارگر، کشاورز، دانشجو. این‌ها که لزوماً با یکدیگر همفکر نیستند، ممکن است دشمن هم باشند.

وعده‌های دروغین منافقان به کفار اهل کتاب

اگر اهل کتابی مؤمن باشد خوب است. اینجا در مورد کفار اهل کتاب می‌فرماید برادران منافقین هستند که داخل مدینه بودند. وعده‌هایی که منافقین با تأکید مضاعف به کفار خارج شهر میدهند را ذکر می‌کند. سپس خداوند شهادت می‌دهد که این‌ها دروغگویند. این شهادت و تأکید برای این است که انسان باورش نمی‌آید که این‌ها دروغ بگویند، آن‌قدر آب و رنگ حرف این‌ها زیاد است.

سنت الهی در پیروزی اهل حق بر کفار و منافقان

اینکه پس از شهادت به دروغگویی آن‌ها، میفرماید اگر منافقین از کفار حمایت هم بکنند کاری از پیش نمی‌برند؛ این یک سنت الهی‌ست. مال آن روز نیست چرا که مسلمانان دیدند چطور این‌ها هیچ غلطی نتوانستند بکنند. این برای ما و تاریخ است که اگر کفار و منافقین با هم متحد شوند، اگر شما اراده کنید، در میدان باشید و تقوا داشته باشید ایمان شما بر کفر آن‌ها پیروز خواهد شد.

ترس کفار و منافقین از مؤ‌منان بیشتر از ترس از خدا

علت اینکه این‌ها به مسلمین پشت می‌کنند و شکست می‌خورند این است که از شماها می‌ترسند. آنقدر که از بسیج و سپاه و ارتش و سلاح‌های دست ما می‌ترسند، از خدا نمی‌ترسند. چون شما و خشم و اراده‌ی شما را می‌بینند و لمس می‌کنند. اما خدا را که قبول ندارند. چرا اینجوری هستند؟ چون تفقّه و درک عمیق ندارند. اگر داشتند می‌فهمیدند که شما هیچ‌کاره هستید و این خداست که دارد این‌ها را می‌کوبد و پیروز می‌کند (انفال ۱۷) و شما فقط ابزار خدا هستید. بیچاره‌ها توفیق این فهمیدن را ندارند.

ترس منافقان از جنگ با مو‌‌ٔمنان در محیط باز

در ادامه‌ی روانشناسی منافق، می‌فرماید این‌ها چون نفرت و کینه‌ی شما را دارند با شما جنگ می‌کنند، ولی از بس ترس دارند، از پشت دیوارها و حصارها می‌جنگند. این از پشت دیوار جنگیدن هم نشانه‌ی نامردیست. در جنگ بچه‌های ما هم پشت خاکریز می‌روند اما به نامردی آدم نمیکشند. آن‌ها اسیر پاسدار را اعدام می‌کنند اما بچه‌های پاسدار ما برای خاطر خدا اسیر عراقی را خون می‌دهند و پانسمان و جراحی هم می‌کنند. این انسانیت واقعیست.

اتحاد و استحکام ظاهری و دروغین منافقان

شدت و قدرت این‌ها بین خودشان زیاد است، چون دل آن‌ها از نور الهی خالیست، هر کسی بین آن‌ها که گردن‌کلفت‌تر است علیه دیگران قدرت‌نمایی می‌کند. خط آن‌ها خط استبداد و تحمیل است.

ظاهرشان یکپارچه است اما در باطن تکّه تکّه. بین کفار و منافقین همینجور است. آنجا که وحدت در سایه‌ی وحدانیّت خدا نیست، تفرّق و تشتّت الی‌ما‌شاءالله فراوان است. وحدت مال آنجاست که هدف خداست.

وحدت از خدا و اختلاف از شیطان

مطلبی از امام به خاطر دارم که طلبه‌ها را نصیحت می‌کردند که اختلاف نداشته باشید؛ کسانی که هدفشان یکی (خدا) است معنی ندارد با هم اختلاف داشته باشند حتی اگر از راه‌های مختلف بروند.

اختلاف مال کسانیست که به سوی اهداف مختلف می‌روند. قرآن می‌فرماید مومنان ولی‌شان خداست اما کافران اولیاءشان طاغوت‌ها هستند (بقره ۲۵۷). طبیعت جبهه‌ی طاغوت پراکندگی است، اما طبیعت جبهه‌ی الله وحدانیّت است.

ضعف عقلی؛ علت تشتّت درونی منافقان

اینجا می‌فرماید این پراکندگی به این خاطر است که این‌ها عقل ندارند، خُلند. قبلاً که موضوعی عمیق‌تر بود فرمود تفقه و درک عمیق ندارند. اینجا ولی موضوع ساده است. این‌ها برای اینکه در تاریخ بمانند و بر مؤمنین پیروز شوند باید یکپارچه شوند، اما عقل لازم برای آن را ندارند پس به قول معروف به زباله‌دانی تاریخ می‌افتند.

تشبیه وضعیّت یهودیان بنی‌النضیر و منافقان به یهودیان بنی‌قینقاع

سپس در ادامه تشبیه می‌کند این ماجرا را به ماجرا‌ی قبلی (طبق تفاسیر منظور بنی‌قینقاع هستند)، که میفهمیم این یک جریان است پس مال امروز هم هست. این همدستی جریان نفاق و کفر، پراکندگی آنها، کینه و از سویی ترس آن‌ها از مؤمنین، از سنت‌های پایدار تاریخ است و باید بر اساس آن‌ها برنامه‌ی زندگی را فهمید.

کفار و منافقان؛ عناصر یک بار مصرف شیاطین

تشبیه بعد نسبت به کل تاریخ بشریت است. از آغاز آفرینش انسان شیطان به انسان گفته کافِر شو، که چیز‌هایی به تو بدهم که در اصل نمی‌توانسته بدهد، فقط خدا می‌توانسته. و وقتی انسان کافِر می‌شود، میگوید از تو بیزارم. مولوی مثال می‌زند این‌ها مثل سنگ استنجا هستند برای شیطان.

امروز آمریکا در منطقه بعضی کشورها و دولت‌ها و اشخاص را در جهت منافع خودش به کار میگیرد، سنگ استنجا‌ی خودش کرده، هروقت هم از او بی‌نیاز شد یا او از قدرت افتاد و مثلاً از اعلی‌حضرت محمد رضا شاه تبدیل شد به محمد رضای آواره‌ی سرگردان،‌ آن وقت آمریکا دیگر به او نگاه هم نمی‌کند.

گفتار هفتم – آیات ۱۸ و ۱۹ (۲۶ شهریور ۱۳۶۱)

ضرورت مراقبت از خود و پرهیز از ایجاد نفاق

همانطور که قبلاً ذکر شد، انسان مو‌ٔمن باید دائماً مراقب خود باشد که دچار نفاق نشود، چرا که نفاق چیزیست که هم برای کافِر پیش می‌آید و هم خدای نکرده مؤمن. قرآن درباره‌ی منافق می‌فرماید اول ایمان آوردند بعد کافِر شدند، و مهر زده شد بر دلهای اینها (منافقون ۳). یعنی زحمت اصلاح منافق بیشتر از اصلاح کافِر است.

ضرر خودفراموشی و خدافراموشی

این آیات در رابطه با همین مراقبت از خود است و خودفراموشی اینقدر مهم است که در کنار خدافراموشی قرار گرفته است. خودفراموشی هم در میدان شخصی مصداق و آثار دارد، هم در میدان اجتماعی زمانی که مثلاً جامعه‌ای دچار خودفراموشی شود.

ترجمه‌ی آیه‌ی ۱۸

ترجمه‌ی آیه مرور شود. دقت شود که آیه خطاب به مو‌ٔمنین است.

بحثی درباره‌ی معنای تقوا

تقوا اینجا یعنی نوعی از حفظ خود. «وَقیٰ، یَقی» مادّه‌ی اصلی آن است به معنی حفظ کرد، حفظ می‌کند. بعضی از شاخه‌های لغوی معروفش:

«وقایه» چیزیست که انسان را از آسیب حفظ می‌کند، مثل لباس، سپر، سنگر.

«تقیّه» به معنی «خود را از آسیب دشمن نگه داشتن در حال جنگ» است. در روایت داریم تقیه سپر مؤمن است. سپر مال میدان جنگ است نه رختخواب. پس شما اگر دور از دشمن باشید و از آسیب او خود را در امان نگه دارید،‌این تقیه نیست. در دوران اختناق در مقابل کسانی که می‌گفتند تقیه کنیم و در برابر شاه کاری نکنیم، ما میگفتیم نه؛ تقیه کنید یعنی کاری کنید آسیب دشمن به شما نرسد ولی (با مخفی‌کاری و …) با او مبارزه کنید.

هوشیاری و برحذر بودن؛ عنصر اصلی تقوا

عنصر اصلی در حفظ کردن، هوشیاری و مراقب کار خود بودنِ شماست. چه بسا بدون این عنصر، ابزارهای حفاظت به کار شما نیاید.

وقتی خدا می‌گوید اِتَّقوا اللّٰه، یعنی خود را در مقابل خدا، عذاب او، خشم ، انتقام و امر و نهی او حفظ کنید و روح مراقبت در شما زنده شود. امیرالمؤمنین میفرماید (خطبه ۱۶) کسی که تاریخ عقوبت‌ گذشتگان را می‌داند و آن سرنوشت را در آینده هم محتمل می‌بیند، تقوا او را از شرایط مشابه آن‌ها حفظ می‌کند. یا میفرماید (همان) تقوا آن اسب راهوار رامی است که صاحب آن بر آن سوار شده و زمام آن را در دست گرفته و این اسب او را وارد بهشت می‌کند. که من این را بارها میخوانم و حفظم.

در روایت فرمود که تقوا مثل راه رفتن در زمین پوشیده از بوته‌های خار است. این تقواست، و مقابلش هم غفلت است.

نقش تقوا در حفاظت از ایمان و بهره‌مندی از هدایت قرآن

پس برای کسانی که ایمان آورده‌اند، تقوا لازم است، وگرنه ایمانشان در خطر قرار می‌گیرد. قرآن می‌فرماید (بقره ۲) این قرآن هدایت برای متقین است. خیلی‌ها به وسیله‌ی این کتاب گمراه می‌شوند. مثلاً کسانی که تفسیر به رأی می‌کنند یا کسانی که به جزئیات حکیمانه‌ی آن دقت نمی‌کنند.

اهمیت مراقبت از اعمال

سپس می‌فرماید متوجه خودتان شوید (این را هم میتوان جزئی از تقوای خدا دانست هم چیزی غیر از آن)، هر کس ببیند برای فردا چه چیزی فرستاده است (یا به معنای دیگر آن چیزی را که فرستاده است). مصداق یقینیِ فردا قیامت است. روایاتی هست که در آن‌ها تشویق شده است به انجام کار خیر، انفاق و صدقه، که این‌ها برای فردای شما (قیامت) خواهد بود.

لزوم آینده‌نگری در زندگی دنیوی

اگر معنای فردا را توسعه دهیم و فردای دنیا را هم در نظر بگیریم، میتوان اینطور هم معنی کرد که آینده‌نگر باشید.

آینده‌نگری پیامبر اکرم

پیغمبر اکرم آن روزی که در مکه تعداد مؤمنین شاید به ۵۰ نفر هم نمی‌رسید، در آن غربت فرمود من بیم‌دهنده هستم برای جهانیان (فرقان ۱). ایشان آینده و گسترش اندیشه و انقلاب اسلامی را می‌دید. همه‌ی ادیان غریبانه متولد شده‌اند. در روایت از پیغمبر است که اسلام غریبانه متولد شد و دوباره هم غریب خواهد شد، و شد؛ مثل الان اما امیدواریم که انقلاب ما گرد غربت را از رخساره‌ی اسلام پاک کند. پس انسان باید اختیار کارش دست خودش باشد و خود را رها نکند. آن زمانی که در رژیم گذشته مردم متوجه خودشان شدند دیدید که چه شد؛ انقلابی به وجود آمد.

اهمیت توجه به کیفیت اعمال و اخلاص آن

اینکه ببینیم برای آینده چه فرستاده‌ایم، خب ممکن است بنده خیال کنم نماز یا کارهای دیگر فرستاده‌ام. آیا سالم فرستاده‌ام؟ اگر یک گوشه‌اش دچار عدم اخلاص باشد، هیچ نفرستاده‌ام. انسان به‌خصوص هنگام خروج از این دنیا دچار این حالت می‌شود. بنده در حال خروج از این دنیا بودم، بعد بالاخره خدای متعال بنده را برگرداند؛ و الا من، آن حادثه (ی ترور) که برایم اتفاق افتاد، در حال رفتن بودم. من آن حالت یادم هست، ناگهان متوجه شدم که «عجب! در دنیا ما چه کار کردیم؟ اینهایی که فرستادیم چه بود؟» و شک کردم در همه‌ی آن‌ها که آیا درست فرستادم؟ ناگهان احساس کردم دست من از همه چیز خالی است. دیدم در تمام کارهایی که کرده‌ام می‌شود خدشه کرد. این را می‌گویم تا شما بچه‌های خوب و مؤمن حواستان جمع باشد که به آنچه می‌کنید غره نشوید. اگر خدای متعال می‌خواست با عدلش با بنده رفتار کند، در تمام کاری که در طول مدت ۴۰، ۴۲ سال عمرم تا آن روز کرده بودم خدا می‌توانست خدشه کند. نماز خواندیم؛ اینقدر گوشه‌های نماز ما اشکال دارد! بنده در آن حالت مشکوک شدم و احساس کردم الان که دارم از این دنیا می‌روم، هیچ چیزی که مطمئن باشم من را به طور یقینی نجات خواهد داد ندارم، مگر خدای متعال لطف کند. حالا، باقی‌اش را کاری ندارم که چه شد و به کجا رسید. این احساس، دم مرگ برای انسان پیش می‌آید. خواستم تجربه‌ی خودم را برای شما بگویم؛ یک تجربه است. پس یک گوشه‌ی دیگر این آیه این است که ببینیم چه فرستاده‌ایم و آنچه فرستاده‌ایم همان است که خدا می‌خواست؟ یا چیز بدلی (برای خودمان) فرستاده‌ایم؟

علت امر دوباره به تقوا در آیه

اینجا که خداوند دوباره امر به تقوا می‌کند، برخی آن را از روی تأکید تفسیر کرده‌اند، برخی حرف‌های دیگر. مرحوم طباطبایی می‌فرماید اینجا منظور رعایت تقوای الهی در محاسبه‌ی نفْسی که میکنید است. زیادی حساب نکنید، شاید طرف خودت را گرفتی و اشتباه از آب درآمد! و خدا به آنچه انجام می‌دهید آگاه است، سر خدا نمی‌شود کلاه گذاشت.

خودفراموشی؛ مجازات خدا‌فراموشی

مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند،‌ خدا هم خویشتن ایشان را از یادشان برد. این‌ها فاسقانند. گفتیم فاسق یعنی کسی که از دین خارج شده،‌ یعنی بر اثر خودفراموشی که نتیجه‌ی خدافراموشی‌اش بوده، از دین و دیانت خارج شده. تا زمانی که انسان متوجه خود است، متدین و مؤمن است. از خود که غافل شد، بتدریج از دین خارج می‌شود.

عوامل فراموشی خود

از جمله چیزهایی که انسان را از خود غافل می‌کند مال دنیا، زیور دنیا، فرزند و زن و خانواده، حب نفس و غرور، تکبر و محبت‌های غیر خدایی و بی‌ارزش است. اگر هم انسان چیزی کم یا زیاد دارد، به آن دلبند نباشد؛ اگر بتواند. امام حسن (علیه السلام) دوبار هر چه داشت در راه خدا داد و از نو شروع کرد. در همین سوره خواندیم که انسان آن حرص نفْس را نداشته و راحت باشد (حشر ۹).

گفتار هشتم – آیات ۲۰ و ۲۱ (۲ مهر ۱۳۶۱)

تلاوت صحیح

قرآن هفت نوع قرائت شده و این قرائتی که در سراسر جهان اسلام معروف است قرائت حفص از عاصم است (اسم اشخاصی است). قرائت‌های دیگر هم هست که بعضی برای تنوع یا اظهار فضل میخوانند. معروف ترینش وَرش است. اگر کسی خواست قرائتی را بخواند، باید همه‌ی جوانبش را رعایت کند.

رعایت تقوا برای حفظ شعله‌ی ایمان

اگر دقت کنیم، این دو آیه فقط برای امروز نه، برای همه عمرمان بس است. گفتیم که نفاق چیزی نیست که قسمت شده باشد برای عده‌ای، نه، بسیاری از منافقین اول مومنینند. آن حرکتی که انسان را به خدا می‌رساند یک حرکت پرتلاش و مشکل و خستگی‌ناشناس است (انشقاق ۶). مؤمن اگر از این چراغ ایمان نگهداری نکند، خاموش می‌شود. غالباً هم مؤمنین وقتی بی‌ایمان می‌شوند منافق می‌شوند، کافِر صریح نمی‌شوند.

ترک تقوا، خدافراموشی و خودفراموشی

به هر حال وقتی انسان تقوا (که تقریباً معنی دقیق آن این است: مراقب و متوجه خود بودن در رابطه با خدا) نداشته باشد، خدا را فراموش می‌کند (اینکه کدام علت دیگریست را کاری نداریم،‌ با هم ملازمند). مجازات خدافراموشی هم خودفراموشی است. خودفراموشی برای انسان بدترین مصیبت‌ها و عاقبت‌هاست که می‌توانید روی آن فکر کنید.

مواردی از خودفراموشی اجتماعی

خودفراموشی یعنی از اصلاح خود فراموش کردن. عیوب، استعداد‌ها، زمینه‌های انگیزش و رشد خود را فراموش کردن.

مثل حالت ملّت ما قبل از انقلاب؛ یادش نبود که یک ملّت است، میلیون‌ها انسان است و در تاریخ سرنوشت جهان را عوض کرده. نتیجه آنکه در خواب خرگوشیِ خطرناکی بود و همه‌ی سرمایه‌های مادی و معنوی او را یغما میکردند. مثل وضعیت بسیاری از مسلمانان جهان که امروز سران کشورهای اسلامی بر آنان تحمیل کرده‌اند؛ آن ملت شخصیت، حرمت و توانایی خودش را فراموش می‌کند. نتیجه این می‌شود که صهیونیست‌ها ظرف ۲ ساعت بر بیروتِ ۶۰۰ هزار نفری مسلط می‌شوند. کشتار بیروت در درجه‌ی اول به گردن رهبران کشورهای عربی است که شخصیت انسانیِ مسلمانان و اعراب را بازیچه‌ی امیال و شهوات استعماری و حیوانی آمریکا و اسرائیل و خودشان کرده‌اند که چهار روز بیشتر بمانند و از آن نفت‌ها بمکند و فربه شوند و بانک‌های آمریکا و اروپا را پر کنند. حاضر شدند یک ملت عظیم ۱۲۰ میلیونی عرب، ذلیل یک مشت اشغالگر صهیونیستِ رانده‌ی مطرودِ دنیا بشوند.

خداوند می‌فرماید از فتنه‌ای که فقط دامن ستمگران شما را نمی‌گیرد بپرهیزید (انفال ۲۵). ملّت‌های مسلمان باید بدانند انسان‌های فاسدی که در رأس مقدرات کشور‌های اسلامی قرار گرفته‌اند، این فساد اول دامن ملّتها و توده‌های مظلوم را می‌گیرد. آن‌ها هم چوب غفلت خودشان را می‌خورند، چرا سنگینی بار این بختک‌های پلید را می‌کشند؟ باید تحرّک و غیرت بیشتری به خرج دهند.

یک وقت هم دست خدا از آستین ملت‌ها بیرون می‌آید و عکس‌العمل نشان می‌دهند و معجزه می‌کنند، مثل سیلی که اینجا به شاه زده شد، یا در لبنان به آن حیوانِ وحشیِ مسلمان‌کشِ فلسطینی‌کش (بشیر جمیِّل) زده شد. ملّت‌ها این کارها را می‌کنند.

پس ابعاد خودفراموشی را باید شناخت. از یک حرکت پنهانی در زندگی شخصی که ناشی از یک خصلت نادرست است بگیرید تا یک حرکت عظیم بین‌المللی که می‌تواند سرنوشت دنیا را عوض کند. یک هوشیاری، تنبه، غفلت و …، این‌ها همه میتواند خودفراموشی یا خود‌به‌یادداری را معنا کند.

یکسان نبودن بهشتیان و دوزخیان

این یک امر طبیعی‌ست، مثل جایی که می‌فرماید آیا دانایان و نادانان یکسانند؟ (زمر ۹). خدا در خیلی جاها این‌ها را به یاد ما می‌آورد با اینکه میدانیم.

سیاق آیه هم اینطور معنا می‌کند که یاران بهشت که به یاد خدا هستند و با تقوا، با افرادی که خدا را و خود را فراموش کرده‌اند و دچار جهنم دنیا و آخرت هستند یکسان نیستند.

تفاوت ملّت ایران، قبل و بعد از انقلاب اسلامی

برادران و خواهران، این را در زندگی خودتان ببینید: آن روز که جامعه‌ی ما تقوا نداشت و اسیر جهالت و زندگی روزمره بودیم و نمی‌دانستیم چه کسی هستیم و انسانیت چگونه جوهریست، می‌ترسیدیم که مثلاً اگر بچه‌مان یک اعلامیه پخش کند مبادا مأموری به او سیلی بزند. امروز ولی فرزندانمان را به دست خود به قربانگاه می‌فرستیم و افتخار هم میکنیم. هرچه در می‌آوریم یک‌جا به خدا تقدیم میکنیم. شخصیت ما مستضعفین امروز آن‌چنان است که تمام مقامات بزرگ دنیا را به چیزی نمیگیریم. همین ما که از یک مامور کوچک دولت آن روز می‌ترسیدیم، امروز مسئولیت‌های این جامعه‌ی بزرگ را بین خود تقسیم کرده‌ایم. یکی‌مان رئیس جمهور، یکی نخست وزیر، یکی پاسدار، یکی داخل جبهه و یکی پشت جبهه را نگه می‌دارد و همه‌ی ما هم صدا معتقدیم که «الله اکبر». ببینید ما چقدر فرق کرده‌ایم. آن روز ما در دست قدرت‌های بزرگ مثل مرده‌ای در دست غسّال بودیم. امروز آن‌ قدرت‌ها از این ملت در شگفتند. ما خودمان لمس کردیم که «لَا یَستَوِی اَصحَابُ النّارِ وَاَصحابُ الجَنَّه».

اهمیت مراقبت از جامعه برای باقی ماندن در مسیر بهشت

ما امروز اهل بهشتیم. بیایید این بهشت را برای خودمان نگه داریم؛ دست خودمان است. بنی‌اسرائیل را که خدا بر ملت‌های زمان خودشان برتری داد، این نعمت را از دست دادند و به بدترین امت‌های عالم بدل شدند. وحشی‌گری آن‌ها امروز در دنیا بی‌نظیر است. در این چند روزه کشته‌های لبنان از سه هزار نفر گذشته. مسلحین فلسطینی که از شهر رفته‌اند و مردم بیروت هم مقاومتی نکردند. آمدند به بهانه‌ی اینکه اینجا هنوز اسلحه هست، فلسطینی مسلح هست، باید بگردیم و پیدا کنیم، مردم بی‌دفاع را دسته دسته کشتند. اینطور که ادعا می‌شود ۱۵۰۰ نفر را در بیمارستان‌ها کشته‌اند. این‌ها چنین موجوداتی شده‌اند.

ما مردم مسلمان هم، اگر از راه خدا منحرف شدیم و سوء‌ استفاده کردیم و خودمان را از یاد بردیم، همان‌جور می‌شویم. خدا با کسی قوم و خویشی ندارد. لذاست در قرآن می‌خوانیم خدایا بعد از آنکه ما را هدایت کردی، مبادا دلهای ما را برگردانی (آل عمران ۸). خدا به ما میگوید برگشت دل دست خودتان است. وقتی خود این‌ها برگشتند، خدا دلهایشان را برگرداند (صف ۵). من به شما، خودم، هم لباسی‌های خودم و به همه‌ی مردم هشدار می‌دهم که مواظب باشید برنگردید. اگر ما در عمل برگشتیم و بد کردیم، خدا هم دل ما را برخواهد گرداند. عاقبت آن کسانی که کار بد کردند این بود که یواش یواش خدا و آیات خدا را هم تکذیب کردند (روم ۱۰). پس همانطور که از آن جهنم قبلی حرکت کردید و خدا هم برکت داد و خارج شدید، مبارزه کنید و این بهشت را برای خودتان حفظ کنید.

معنای «فوز»

معنای فوز دست یافتن به آن مقصود و مطلوب نهاییست. امیرالمؤمنین هنگام ضربت فرمود به فوز رسیدم، مقصود او این بود که می‌خواست در سلامت و خدمت الله از دنیا برود. همه‌ی ما هم همین را می‌خواهیم. برادران! آن کسانی که در راه خدا و در حین خدمت برای خدا شهید می‌شوند، فوز پیدا می‌کنند. خوش به حالشان. خداوند به حقّ خون شهیدان و به حقّ عزیزترین عزیزانش، این فوز را از ما هم دریغ ندارد.

تکامل و رسیدن به لقاءاللّٰه؛ پاداش اهل بهشت

کمال انسانی این است که انسان اخلاق و رفتار و دلِ خوب و توجه به خدا داشته باشد و در نهایت هم به خدا برسد. این همان مقصود نهاییست که فقط اصحاب بهشت که فائز هستند به آن می‌رسند. برای چنین چیزی عمل کنندگان باید عمل کنند (صافّات ۶۱).

ممکن نبودن تحمل وحی قرآن توسط کوه

«لو» مثل «اِن» به معنی «اگر» است، اما برای مواردی که شدنی نیست. اینجا یعنی اگر به فرض محال قرآن را به کوه نازل می‌کردیم، به آن صورت که شرح شده در می‌آمد. جای دیگر این خشیتِ فرضیِ کوه به صورت واقعی به سنگ نسبت داده شده: از سنگها برخی از خشیت خدا سقوط می‌کنند (بقره ۷۴). گویی جمادات هم ممکن است خشیت الهی پیدا کنند. مثل اول سوره که گفتیم همه چیز در عالم تسبیح خدا می‌گویند.

خشیت ترسی است که ناشی از عظمت طرف مقابل است، گاهی انسان از عظمت کوه و اقیانوس دلش می‌لرزد، بزرگی خدا که قابل قیاس با این‌ها نیست. می‌گوید اگر قرآن بر کوه نازل می‌شد، کوه از خشیت خدا دچار خشوع و تصدع می‌شد. خشوع با خضوع فرق دارد، خضوع آن تواضعی‌ست که در بدن انسان ظاهر می‌شود، مثل تعظیم کردن. خشوع اما علاوه بر ظاهر، متکی به دل و همراه با حرکتی قلبیست. مثلاً در نماز انسان باید خاشع باشد. تصدّع هم یعنی چیزی ناگهان از هم پراکنده و متلاشی شود.

اهمیت تفکر درباره‌ی حقایق قرآن

این تمثیل را خداوند آورده برای مردم تا شاید بیاندیشند، که این قرآن چیست که انسان باید در برابرش اینطور خاشع باشد. ان‌شاءالله که این توفیق برای شما به وجود بیاید. ذکر الهی را از قرآن بگیرید تا در شما یک تقوای همه جانبه به وجود بیاورد.

گفتار نهم – آیات ۲۲ و ۲۳ (۱۶ مهر ۶۱)

این آیات به برکت بخشی از اسماء حسنای الهی که در آنهاست دارای فضیلتی‌ست. پیش از این گفتیم که باید برای حفظ ایمان دائم به یاد خدا بود. چون انسان نمی‌تواند بفهمد که ذات الهی چیست، شاید خداوند با آموزش این اسماء حسنیٰ به ما کمک کرده است تا در تصویر صفات او دچار اشتباه نشویم و به ما اجازه داده است با بر زبان آوردن این صفات به یاد خدا باشیم. احتمال دیگر از ارتباط این آیات با آیات قبل، این است که اگر فرضاً نزول قرآن بر کوه آن آثار را دارد، خب جنابعالی که انسان هستید اولیٰ هستید به اینکه خشوع پیدا کنید، حالا متلاشی شدن در انسان متوقع نیست. آن خدایی که انسان باید در برابرش اینطور خاشع باشد، دارای این خصوصیات است. پس دو احتمال در مناسبت این آیات یکی ذکر و یاد خداست و دیگر خشیت در برابر چنین پروردگاری.

اولین صفت الهی؛ صفت وحدانیّت

اعتقاد به این صفت، بزرگترین شاخصه‌ی مؤمنین و مشرکین است. چه مشرکین صریح که مثلاً بتخانه دارند، چه مسیحیت و یهودیت که در اصل توحیدی‌اند اما در عبودیت برای خدا شریک گرفتند (توبه ۳۰)، چه مسلمان‌هایی که لا اله الا الله هم می‌گویند اما در عمل برای خدا شرکای بسیاری قائل هستند. پس این صفت موحد خالص را مشخص می‌کند.

اهمیت مطالعه و تفکر در ابعاد مختلف توحید

از بحث‌هایی که هیچ وقت احساس کهنگی در آن نمیکنیم توحید است. من خواهش میکنم از برادران عزیز که در باب توحید و ابعاد گوناگون روحی، اخلاقی، اجتماعی و … آن از نوشته‌های افراد دین‌شناسِ امین مطالعه کنید.

پس هیچ معبودی نیست بجز او، تمام معبود‌های دیگر قلابی و غاصبند و باید از صحنه‌ی عبادت انسان خارج شوند.

خداوند؛ دانای آشکار و همه‌ی مراتب غیب

پنهان و آشکار برای موجودات زنده یک امر نسبی‌ست، ممکن است چیزی برای یک نفر غیب باشد ولی برای دیگری آشکار. مراتبی هم دارد، ممکن است حسی باشد، مربوط به حواس پنجگانه‌ی انسان. ممکن است بالاتر از آن،‌ مربوط به خیال آدمی باشد. خیال به معنی پندار و چیزهای پوچ نیست، آن تصویر‌های ذهنی‌ست که در دسترس حواس ظاهره‌ی شما نیست. مثلاً شهری که قبلاً رفته‌اید و در ذهن شما حاضر است. مرحله‌ی بالاتر آن چیزیست که در خیال شما نیست اما در عقل شما هست و با استدلال عقلانی می‌توانید به آن برسید. مثل اثبات اصل وجود خدا. بالاتر از آن چیزیست که حتی عقل ما هم به آن نمی‌رسد، مثل ذات الهی که غیب‌الغیوب مطلق است. وجود خارجی دارد اما نمی‌توانیم آن را درک کنیم.

ذات مقدس پروردگار است که همه‌ی آشکار‌ها و نهان‌ها را در تمام مراتبش می‌داند. بعضی از آن غیب‌ها را هم بر بعضی بندگانش آشکار می‌کند. (جن ۲۶ و ۲۷). پس اگر می‌شنویم امام یا پیغمبر علم به غیب دارند، اولاً آن غیبِ مطلق (همه‌ی غیب) نیست، ثانیاً به تعلیم الهی است و چیزی نیست که ذاتاً بدانند.

تفاوت صفات رحمان و رحیم

رحمان یعنی دارنده‌ی رحمت همگانی (که همیشگی نیست، کوتاه مدت است و در همین دنیاست و شامل همه‌ی موجودات عالم است) و رحیم یعنی دارنده‌ی رحمت همیشگی (که همگانی نیست، مخصوص مؤمنان است و در این دنیا و بعد از این دنیا تا بهشت ادامه دارد، برایش تلاش و مجاهدت کرده‌اند تا مستحق آن شده‌اند). به خاطر رحمانیت خداست که ما این امکان را می‌یابیم خود را مشمول رحیمیّت خدا کنیم.

خداوند؛ مالک و فرمانروای مطلق عالم

در آیه‌ی بعد دوباره وحدانیّت خدا را یادآور می‌شود، و صفاتی دیگر: اوّلش «مَلِک» است یعنی حاکم مطلق بر وجود انسان‌ها که مخصوص خداست. باقی مَلِک‌ها همه دروغ می‌گویند (مَلک زید و مَلک عمرو و …). حالا صحبت سر اسم یا مسئولیت نمی‌کنیم. ماها که ظاهراً در مسئولیت‌های حکومتی (از شخص امام تا خود ماها) هستیم، هیچ ادعای فرمانروایی بر مردم نداریم؛ این را بدانید. پس اگر کسی در جامعه‌ی اسلامی مدعی مَلِک بودن و فرمانروایی کرد دروغ گفته و برای خدا شریک معیّن کرده. انسان‌ها تنها ممکن است بر اثر تلاش متصل به صفات الهی شوند و قطره‌ای از این صفات را در خود به وجود بیاورند.

خدای بسیار مقدس و مبرّا از نقصها و ضعفها

دوم «القدّوس» است یعنی بسیار مقدّس و منزّه. خداوند آن وجودیست که هیچگونه ضعف و نقصی در او نیست. اگر غیر از این باشد نمی‌تواند معبود و خدای انسان‌ها باشد. ما در اندیشه‌ی معبود دیرپسند و مشکل‌پسندیم، بیچاره آن‌ها که به فرعون و نمرود و این ملوک و رؤسای جمهور مستبد راضی شدند و آن‌ها را به نوعی می‌پرستند، اطاعت محض میکنند. الان متأسفانه در دنیا شاید صدها میلیون انسان هستند که مجسمه‌های فیل و سگ و آدم و چیزهای عجیب غریبی را عبادت می‌کنند، در مقابل آن‌ها راز و نیاز می‌کنند، این‌ها بیچاره هستند، خیلی زودپسندند.

ما آن موجود فاخرِ عظیمی را عبادت می‌کنیم که بالاتر از آن است که حتی اوهام و عقول انسان‌ها به آن برسد. او اسم خودش را هم گذاشته «اللّٰه».

معنای سلام؛ نداشتن قصد دعوا

سلام یعنی آن موجودی که برخوردش با شما با بی‌ضرری و سلامت است. مؤمنین که به هم میگویند سلامٌ‌علیکم، یعنی ما با شما دعوایی نداریم و ضرری از ما به شما نمی‌رسد. به منافق و کافِر نمی‌گوییم سلام، چون با او دعوا داریم. بهشتیان تحیّتشان به یکدیگر سلام است (ابراهیم ۲۳)، یعنی در بهشت هیچ کینه و آزاری نیست.

صفت خدای متعال این است که با انسان (که طبیعت او بهشتیست) دعوا ندارد، مگر با آن‌ها که با او دعوا کنند. آن کسانی که در اثر عمل و تربیت و محیط خود، برخورد خدا را بد می‌کند و عذاب خدا را شامل حال خود می‌کنند.

خداوند؛ اعطا کننده‌ی امنیت به مؤمنان

صفت بعدی خدا مؤمن است، از مادّه‌ی اَمن. یعنی خدا امنیت و آسایش خاطر به مؤمنین (که مستحق آن هستند) می‌دهد. امنیّت هم نه از بلاهای کوچک و حقیر، امنیّتِ عاقبت.

‌‌‌مهیمن؛ یعنی تسلّط خداوند بر همه‌ی موجودات

مُهَیمِن یعنی مسلّط. یعنی خداوند بر همه‌ی موجودات و حوادث عالم هیمنه و تسلّط دارد. زمین تا آسمانِ این آفرینش در دست خداست (زمر ۶۷). خدایی که اگر اراده کند بر موجودیت چیزی، موجود می‌شود (یس ۸۲). چنین قدرتی را اگر شما در خدا تصور کنید، خواهید دید که عبودیّت او برای انسان آسان می‌شود. و ایمان به چنین خدایی مایه‌ی عزت و سربلندی و افتخار انسان است. هرکه این حقیقت را بفهمد و به آن گردن نهد، چیزفهم‌تر و حسابی‌تر است.

خداوند عزیز؛ پیروز شکست‌ناپذیر

همانطور که در اول سوره گفتیم، عزیز یعنی آنکه پیروز می‌شود و هیچ‌کس بر او پیروز نمی‌شود. بر کار خود چیره است (یوسف ۲۱).

دو معنا برای صفت جبّار

جابر یعنی شکسته‌بند. یک معنای جبّار یعنی کسی که جبرِ شکسته‌ها می‌کند. خدای متعال آنقدر شکستگی‌های دل و ذهن و وجود و زندگی انسان را ترمیم میکند که نامش جبّار است. که این ترمیم کردن بی‌حساب نیست و قاعده‌ای دارد.

یک معنی هم که در فارسی به کار می‌بریم، آن متصرّفِ نیرومند و قاطع و قوی. این معنی دوم با کلماتی که قبل و بعد جبّار آمده متناسب‌تر است. جبّاریت برای همه بد است، اما برای خدا خوب است چون مختص خداست و چون صفت الهی‌ست برای دیگران بد است.

تکبّر؛ سزاوار ذات با عظمت الهی

متکبّر یعنی بزرگی را به خود نسبت داده. خودبزرگ‌بینی (که بسیار بدتر از خودحقیر‌بینی است) برای انسان بد است، که نه اختیار دنیا را دارد و نه آخرت و فقط لطف خدا باید باشد که کاری کند. اما در مورد خدا که تمام بزرگی مخصوص اوست، این بزرگی را در خود می‌بیند و به خود نسبت می‌دهد تا انسان‌ها مقام و موقع خودشان را در برابر او پیدا کنند و تواضع کنند. بزرگان معنوی مثل رسول‌الله و امیرالمومنین در مقابل خدای متعال تواضع میکنند.

صفات برشمرده شده؛ همه مخصوص خدا

بعد می‌گوید خدا منزه است از آنچه شرک می‌ورزند. یعنی این صفاتی که آورده شده مخصوص خداست و هر کس آن‌ها را به خود نسبت دهد بیخودی گفته. اگر کسی بزرگی و عزت دارد از خدا باید بگیرد.

علت تفاوت ابتدای آیات ۲۲ و۲۳ با ابتدای آیه‌ی ۲۴

اولِ آن دو آیه «هو الله الذی لا اله الا هو» آمده اما آیه‌ی سوم این را ندارد چون صفاتی در آن آمده که کسی مدعی آن‌ها نیست (خالق، باری، …)، یا اگر هست کسی از او قبول نمی‌کند. اما صفات پیشین مدعی زیاد دارد. نیاز هم نیست حتماً به زبان آورده شود. همین که مثلاً اگر عیبی برای بنده ذکر کردند، اوقاتم تلخ بشود یعنی ادعای قدوسیّت دارم. یا مثلاً اینقدر مقام خودم را بالا ببینم که اگر جلوی پای من بلند نشوید ناراحت شوم. البته من ناراحت نمی‌شوم، جلوی پای من بلند نشوید!

گفتار دهم – آیه‌ی ۲۴ (۲۲ مهر ۱۳۶۱)

خالق؛ آفریننده‌ی عالَم از روی اندازه و حساب

خالق یعنی کسی که چیزها را از روی تقدیر (حساب، اندازه‌گیری و پیش‌بینی) به وجود آورده. یعنی وقتی خدا را خالق توصیف می‌کنیم، این معانی هم در آن گنجانده شده.

باریٔ؛ آفریننده‌ی اشیاء متفاوت و ممتاز از هم

آفرینش اشیاء به صورت ممتازِ از یکدیگر را باری‌ٔ و بَرْء میگویند. مثلاً انسان‌ها با حیوانات دیگر خصوصیاتی متفاوت دارند، یا موجودات جاندار و بی‌جان همینطور.

خداوند صورت بخش

این صفت (مصوّر) اشاره به تفاوت شکل و صورت مخلوقات خداوند دارد که خود از علایم قدرت الهی‌ست. او شما را صورت بخشید و صورت‌های شما را زیبا و حَسَن قرار داد (تغابن ۳). یا در جای دیگر به اختلاف زبان و رنگ شما اشاره میکند (روم ۲۲). یا مثلاً اثر انگشت افراد که با یکدیگر متفاوت است، همه نشان قدرت خداست. پس این سه صفت همه به آفرینندگی خدا اشاره دارد اما هر کدام به اعتباری.

بحثی درباره‌ی اسماء حسنیٰ

حسنیٰ مونث احسن است، یعنی نیکو‌ترین. در چند جای قرآن اشاره‌ی به اسماء حسنیٰ شده است، لذا بد نیست معنای آن را قدری برایتان تشریح کنم.

معنای «اسم» و «اسماء الهی»

اسم در لغت عرب به هر آن چیزی می‌گویند که دلالت و اشاره می‌کند بر یک شیئی، که گاهی دلالت می‌کند بر ماهیت آن (مثلاً زید که اسم یک فرد است)، گاهی هم بر صفت آن (مثلاً کریم که صفت اوست).

در قرآن اسامی و صفات مختلفی برای خداوند ذکر شده، که اسماء حسنیٰ هستند و حداقل ۹۹ اسم است. در تفسیر المیزان ۱۲۷ عدد ذکر شده. پس آنچه به نام اسم پروردگار در قرآن ذکر می‌شود صفات الهی هستند.

مقصود از «صفات حسنیٰ»

بهترین صفت‌ها، فرق دارد با هر صفت خوبی. مثلاً اگر به کسی بگوییم شجاع، این صفت خوبیست اما معنی آن این است که آن فرد قلب و جسمی قوی دارد. این به خدا نمی‌چسبد چون متکی به جسم است و جسم نشانه‌ی نقص و محدودیت است. پس در صفات حسنای الهی نشانه‌ی ضعف و نقص و محدودیت به هیچ وجه نیست.

تفاوت علم ما با علم الهی

صفاتی که ما به خدا نسبت می‌دهیم که در قرآن و ادعیه و روایات هم هست، این‌ها به زبان ما هستند و لغاتی هستند که ما وضع کرده‌ایم. مثلاً علم را به این معنی وضع کرده‌ایم: احاطه‌ی حضوری انسان یا هر موجود دارای شعوری بر شیئی دیگر. مثلاً اگر صورت یک مطلبی، حقیقتی یا شیئی در ذهن شما حاضر شد، شما عالِم آن هستید. این علم را شما به کمک حواس پنج‌گانه و مغز خود که ابزارهای مادی هستند و روح و قدرت فهم خود (که حقیقت انسان هم این است و غیر مادی است) بدست می‌آورید. اگر هم کسی در این حواس ضعیف بود، علم او هم دچار نقص و ضعف می‌شود. خب شما همین علم را به خدا نسبت می‌دهید؟ این علم چون ملازم با جسم است، ملازم محدودیت‌های آن هم هست. اما خدا که حدبَردار نیست. بنابراین این صفات خداوند را آن‌چنان که در انسان هست به خدا نسبت نمی‌دهیم، آن مشخصاتِ نقصِ انسانی را ندارد. پس در مورد صفت علم، در انسان این یک صفت حَسَن است، اما در خداوند به صورت حُسنیٰ است و آن نقص‌ها را ندارد.

تفاوت قدرت ما و قدرت الهی

یا مثلاً قدرت؛ قدرت در انسان یعنی منشأ فعل شدن، باز به وسیله‌ی ابزار مادّی. اما قدرت و توانایی که در خداست، خودِ توانایی هست، بدون اتکا به مادیات.

چرایی تعلّق اسماء حسنیٰ به خدا

ما در این آیه خواندیم که تمام صفات حسنیٰ متعلق به خداست و نه غیر او. علتش را به طور خیلی خلاصه عرض می‌کنم.

ما آفریده و محتاج بودن خود و آنچه در عالَم است را می‌دانیم، هم این را احساس می‌کنیم، هم مشاهده می‌کنیم و هم به عقل و خرد اثبات میکنیم. ما می‌دانیم آنچه از صفات در درونمان است کسبی است و ذاتیِ ما نیست و همه‌ی صفات نیکو، با سلسله مراتبی می‌رسد به وجود پروردگار. یعنی آن‌ها از پروردگار گرفته شده و چون آن کسی که چیزی را می‌بخشد نمی‌تواند آن را نداشته باشد، پس خود خدا هم دارای آن صفات است.

تقسیم صفات الهی به ثبوتیّه و سلبیّه

یک حرف دیگر که شنیده‌اید این است که صفات پروردگار را تقسیم کرده‌اند به صفات ثبوتیه (آن‌هایی که یک کمال و صفت نیکویی را برای خدا ثابت می‌کند، مثل عالِم، قادر) و سلبیه (که نقص را از خدا سلب می‌کند مثل سبّوح یا قدّوس).

تقسیم صفات الهی به صفات ذات و صفات فعل

این هم دانستنش ضرر ندارد، همین اندازه بدانید که صفات ذات، صفاتی‌ست که ذات مقدس پروردگار آمیخته‌ی به آنهاست. یعنی شما نمیتوانید خدا را فرض کنید در حالی که آن صفت را نداشته باشد، مثلاً علم را نداشته باشد. اینگونه صفات (مثل عالِم، عزیز، قادر)، با ادلّه‌ی توحید یعنی ادلّه‌ی اثبات صانع ثابت می‌شوند.

یک‌جور صفات هم که اسمشان صفات فعل است، این‌ها برگرفته از مقام فعل الهی هستند. یعنی از یکی از افعال الهی، این صفت فهمیده می‌شود. مثلاً از آفرینش الهی خالق بودن او و از روزی رساندن به بندگان رازق بودن او فهمیده می‌شود. حالا خیلی ضروری نیست وارد این بحث‌ها شویم.

اسماء حُسنای الهی؛ وسیله‌ی یاد کردن خداوند

گفتیم که این صفات را خداوند می‌گوید برای اینکه وسیله‌ی «ذکر» انسان آماده بشود. خداوند می‌فرماید او را بخوانید به نیکو‌ترین نام‌ها (اعراف ۱۸۰). قبلاً هم ذکر و تقوا را برای ما لازم و از شرایط انسان مؤمن دانسته. پس ما که ذات پروردگار را نمی‌فهمیم، او را به این صفات می‌خوانیم و این خواندن هم ناشی از ضعف ماست. مثلاً در تهیدستی می‌گوییم «یا رازق! به ما رزق بده»؛ وقتی عزت نداریم و ذلیل هستیم میگوییم «یا عزیز! به ما عزت بده».

غفلت از خدا؛ عامل انحراف انسان

هیچ انسانی نیست که شیطان که عامل جاذبه‌دار شرآفرین و فسادآفرین است به سراغش نیاید، اگرچه آدم با‌تقوایی هم باشد. گاهی «لَمَم» یعنی گناهی که به صورت دفعی، گاهی و نه از روی انتخاب و عادت است از انسان صادر می‌شود که خدا از او می‌بخشد (نجم ۳۲). اما طبیعت انسان این است که دارای اختیار است و جایی که باید بین خیر و شر انتخاب کند، انتخاب نیک است که او را به فلاح و رستگاری می‌رساند. آن چیزی که قدرت جاذبه‌ی خیر را در انسان افزایش می‌دهد ذکر و یاد خداست. می‌دانید، هر گناهی دل انسان را یک مقداری سخت می‌کند، یاد خداست که مانع افتادن انسان در خطّ گناه می‌شود.

یاد خدا، فراری دهنده‌ی شیطان جنّی و اِنسی

اگر بخواهیم خودمانی تعبیر کنیم، هرگاه انسان در چنبره‌ی جاذبه‌ی گناه افتاد، همین که خدا را به یاد بیاورد می‌تواند خودش را از آن جاذبه بیرون بکشد. آن شیطانی که از جن بود و آدم را به آن طرف کشاند، ابلیس بود که یکی از شیاطین بود. ما شیطان اِنسی هم داریم، این همه شیطنت در دنیا انجام می‌شود. شیطان بزرگ هم که همه‌ی شما می‌دانید رژیم جائرِ فاسدِ آمریکاست. شیطنت و فساد می‌کند، انحطاط و انحراف ایجاد می‌کند و زندگی راحت انسان‌ها را آشفته می‌کند. پس شیطان‌های گوناگونی وجود دارند و به سراغ انسان می‌آیند. خداوند می‌فرماید کسانی که دارای تقوا هستند، وقتی قافله‌ی گذرای شیطان بر این‌ها عبور می‌کند فوراً یاد خدا در دلشان زنده می‌شود.

لزوم یاد کردن خدا در همه حال

پس ذکر خدا اینقدر برای ما لازم است. ما هم در هنگام پیروزی هم خدای نکرده ضعف، باید ذکر خدا را داشته باشیم. در سلولهای شاه ذکر خدا لازم بود تا ناامید نشویم، بعد پیروزی بر شاه هم لازم بود و هست که مجذوب آمریکا، شرق و غرب، وسوسه‌ها و غرور نشویم. چه در میدان سیاست، چه اقتصاد، چه جنگ و رزم اگر به غرور خود فریفته شدیم و از یاد خدا غافل، بلافاصله با مغز در همان میدان به زمین خواهیم خورد. اوایل انقلاب جامعه‌ی ما داشت می‌رفت به طرف ممنوع شدن «مرگ بر آمریکا» و دشمنی با او (از مواضع لیبرال‌ها بعد از پیروزی انقلاب اسلامی)، خدا و یاد خدا ما را نگه داشت. شما نبودید که دشمن را کشتید، خدا کشت، شما تیر نیانداختید، خدا انداخت (انفال ۱۷).

تسبیح خداوند توسط تمام موجودات

تسبیح موجودات یک حقیقتیست که شاید هنوز برای مغزها و عقول ما روشن نشده، اما می‌دانیم که همه‌ی موجودات خدا را تسبیح می‌کنند ولی ما نمی‌فهمیم (اسراء ۴۴). تسبیح ملازمِ کمال است. یعنی همه‌ی موجودات وقتی تسبیح خدا می‌کنند دارند دائم تکامل پیدا می‌کنند و به طرف کمال می‌روند. شما هم یک تسبیح الهی که می‌کنید، آیه‌ای از قرآن یا نماز که می‌خوانید، در شما یک کمالی آفریده می‌شود و در حقیقت دارید یک پله بالا می‌روید.

خدای شکست نا‌پذیر

خداوند عزیز است، یعنی غالب غیر مغلوب است. لذاست که قوانین الهی در تاریخ دانه دانه دارد عمل می‌کند. اگر همه جمع شوند تا قانون الهی که عبارتست از غلبه‌ی مستضعفان بر مستکبران را نسخ کنند نخواهند توانست. یک قانون که اصلاً ردخور ندارد این است که هر مؤمنی که ملزم به امر و نهی خدا باشد و در راه خدا حرکت و مبارزه کند، بی شک، این تلاش به نتیجه خواهد رسید. این‌ها مثل قانون جاذبه تخلف‌ناپذیر و قابل استخدام برای حیات طیبه‌ی انسان است.

خدای حکیم

حکیم یعنی کار او از روی حکمت و با استواری و استحکام است.

خب سوره‌ی حشر را تمام کردیم و تا جایی که می‌فهمیدیم و توانستیم بیان کردیم. البته معارف بسیاری هست که درک بنده به آن‌ها نمی‌رسد، درک بزرگتر‌ها می‌رسد. بعضی معارف هم فقط درک انبیاء و اولیاء به آن‌ها می‌رسد.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *